g بسم الله الرحمن الرحيم ÿ

 

درياست نبی و گوهرش فاطمه است ... يكتاست علی و همسرش فاطمه است ... با آنكه همه خلق هست در پناه حسين ... او هم به پناه مادرش فاطمه است

 

 مادر خانم فاطمهء زهرای مرضيه

 

اين حسين كيست كه عالم همه ديوانه اوست ؟ ........................... اين چه شمعيست كه جانها همه پروانه اوست ؟

 
بازم یکسال یا دوسال با کم و بیشش
ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸۸  

سلام سلام سلام

سلام بی پایان

سلام به همه

هرچی بگم بازم کمه

چی بگم؟

خب اینطور شروع میکنم:

سال ١٣٨۶ آخرین مطلبی بود که نوشتم ١١ اسفند ماه بود و فکر کردم روزگار فرصتی داده که بعد از یکسال بتونم دوباره بنویسم

اما خب حساب کتاب من بود نه حساب کتاب روزگار میبینید که امروز تونستم بیام و بنویسم اما تا چه مدت و چطور خدا داند

یه مدت خاطرات مینوشتم اما الان نمیدونم

اوضاع فکریم به هزار راه میره اما بازم نمیدونم چی بنویسم

آخه اشکال از منه

این منم که اشکال دارم والا همه چیز هست

حالا دل چی میگه؟

میگه رفقایی داشتم که ازشون بی خبر ماندم و میدونم بی معرفتی از منه

اونا لطف داشتن و محبت کردن امام من ...

بگذریم که کارم گذشتنه، حداقل این یکی را دیگه فراموش نکردم

خدای زیبایی ها را شکر و سپاس

خب مزاحم نمیشم اگه واقعا فرصت و زمان یارم بشه میام و با دوستانم خوبم شروع میکنم.

خب دیگه برید پی کارهای خیلی خوبتر

همه را دستو دارم و از این بابت خدا را شکر میکنم

خدا نگهدار همتون

دست حق یار و یاورتون

یاحق


 
بعداز یکسال
ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٦  

سلام سلام

سلام به روح فاطمه

سلام به محبوبه حق

سلام به شما و سلام به همه 

نزدیک به یکسال نتونستم بیام و بنویسم البته در سال 1386 حدود 10 یا 12 ساعت در مجموع آمدم در اینترنت ولی زمانی برای سر زدن به دوستان نداشتم و همچنین نتونستم با اینکه این همه به من گذشت براتون بنویسم

بگذریم

امروز کمی بیشتر وقت دارم و همینجا از همه دوستان عذر خواهی میکنم که نتونستم برم و از وجودشان استفاده کنم

بگذریم

انشاءالله که همه خوبتر از قبل شده باشند و همواره از مسیر زندگی درسهای خوبی گرفته باشند. گرچه شاید بعضی چیزها به ظاهر بد بوده ولی نتیجش حتما درس مفیدی بوده مثلا بعضی از کارها اشتباه بوده و بعضی از کارها از رو ناآگاهی بوده و بعضی از کارها را باید قویتر کرد و انجامش بیشتر و بهتر شه. در هر صورت بهتره چشمامونو باز کنیم و یادمون نره برا چی هستیم. 

اگه خدا بخواد شاید بتونم بیشتر باشم و بیشتر در ارتباط با دوستان

خب دیگه برید جایی که 2 تا مطلب دستگیرتون شه تا امروزتون بهتر از دیروزتون بشه.

کوچیک همه هم هستم

در پناه حضرت حق


 
لبخند دیگری از فاطمه
ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ تیر ،۱۳۸٦  

بنام خدای فاطمه خدای همه

سلام به حضرت دوست و سلام به کسیکه دوست واقعی و کامل حضرت دوست بود خانم فاطمه زهرای مرضیه(س)

سلام به همه هرچی بظاهر خوبه و بده

خب دوباره یه وقته کوتاهی آمد و من هم که از خدا خواسته مطلبی که قول داده بودم بنویسم.

یادتونه قرار بود لبخند دوم خانم فاطمه را بنویسم؟

خب براتون بگم لبخند دومی که اینو هم خیلی دوسش دارم و خیلی حرف داره اینه:

روزآی آخر عمر دنیایی خانم فاطمه بود خیلی ناراحت بود که همتون خوب میدونید چرا، ولی خانم خیلی گرفته بود تا اینکه فزه جویا شد. خانم فرمودند: از این ناراحتم که بعد از رجعتم به حضرت دوست به رسم اعراب بدنم را بر روی تخته چوبی میزارند و همه حجم بدنم را میبینن و من از این موضوع راضی نیستم.

فکر کن؟ ببین خانم تا کجا فکر میکنه!

واسه چی؟ واسه کی؟ .......

فزه گفت: جایی که بودم رسم مراسم خاکسپاری اینطور بود که جعبه‌ای میساختند و بدن مسافرشونو درون اون جعبه میگذاشتند و کسی بدن اون رجعت کرده را نمیدید خلاصه ظاهرا روی زمین هم تصویری با خطوط برای بهترینه عالم میکشه، اینجاست که خانم با وجود تمام مصیبتها و دردها و .... لبخندی زیبا میزنه و از این موضوع خوشحال میشه.

خوشحال از اینکه دیگه خیالش از این موضوع هم راحت شد.

آخه میدونید که وصیتش چی بود؟ چجوری بخاک سپردنش؟ چه زمانی؟ چکسانی بچشم ظاهر در مراسم این مسافر عزیز شرکت کردند؟

آره عزیز! در دل شب، تنها محرمش علی، چند تن از مسلمانان مومن حقیقی، دوست نداشته با اینکه مردم مدینه نبودند ولی حجم بدنش برای همانهایی که بودند نیز مشخص باشه، اونم چی در تاریکی شب.

من فکر میکنم این یعنی حجاب واقعی و عمق معنای حجاب از هر نظر

شاید فکر میکرد مبادا چشم کسی به بدن مطهرش بیافته و در خاطرش بمانه ولی اونا که نگاه نمیکردن!؟ آخه آدمهای اون شب همشون بهترین بودند ولی شاید فکر میکرد مبادا یک لحظه چشم ببینه!

شاید نمیخواست ....

خب حالا ببینه آیا چیزی جز شیون . زاری و ناراحتی و گریه چیز دیگه‌ای بود؟ نمیدونم!

افکار و عقاید و حساباش مخصوص خودش و دوستش <حضرت دوست> بود که بهش پیوست.

آخه من ... که این جور چیزها را نمیفهمم.

بگذریم فقط خواستم بگم این لبخند هم خیلی تاثیر گذاشته و دوستش دارم. همین!

خب دیگه بریم که وقته رفتنه

تا ببینیم بعد چی میشه.

در پناه حضرت دوست باشید انشاءالله

یاحق


 
لبخند فاطمه برای رسيدن به معشوقش
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٥  

بنام خدای فاطمه، خدای همه

سلام به ایزد یکتا و فاطمه زهرا

سلام به همه و سلام به هر چی عاشق و اهل دله

سلام به آشنا و دوست و …

خب، خوبید همگی؟ انشاءالله که همینطور باشه.

 چه میکنید؟ خوش میگذره؟ دلاتونو خونه تکانی کردید؟ ماه محرم و صفر تمام شدآ!   جا نمونی؟

 دو سه روزی هست که میخواهم این مطلب و در وبلاگ بنویسم و امروز بالاخره زمانی دست داد تا مطلب یکی از لبخندهای زیبای فاطمه را بنویسم. این لبخند رو خیلی دوست دارم!

میدونید من دو تا از لبخندهای فاطمه را خیلی دوست دارم، میشه گفت بی حد و اندازه!

چی؟ خب میگم صبر کن!

میدونید اولیش اینه: یه روزایی مثل همین روزآ که پیامبر اسلام وقتی در بستر آمادگی سفر ابدی بود و خانم فاطمه خیلی بیتابی میکرد و ناراحت از اینکه رسولش را از دست میدهد. رسول اسلام مطلبی را به فاطمه گفت که در حال ناراحتی و بی قراری خانم لبخندی زد، افرادیکه این واقعه را دیدند همگی تعجب کردند.

با توجه بشرایطی که وجود داشت این لبخند، آن هم از فاطمه با آن همه بیقراری؟!

آخه مگه چی شده؟ موضوع چی بود؟ چرا لبخند؟ خانم فاطمه که این همه بیتابی میکرد و ناراحت بود چه مطلبی باعث شد تا لبخند بر روی لبانش بنشینه؟!

وقتی از فاطمه پرسیدند: پیامبر چه مطلبی گفتند که شما این چنین خوشحال شدید؟

فاطمه میگوید: پدرم بشارت داد که من اولین فردی هستم که به پدر ملحق خواهم شد.

وقتی این حکایت را شنیدم میدونید چی فکر کردم؟

بنظرم هدف فقط رسیدن به پدر نبود از آن مهمتر این بود که بزودی به پیشگاه حضرت دوست میرسد و چه خبری از این بهتر و عزیزتر و گوارتر میتونه باشه. البته عقلم بیشتر از این نذاشت بنویسم.

آره، رسیدن به معشوق همیشه دل یک عاشق را سبک میکنه و آرامش میده و تمام شدن انتظار بهترین بشارته!

خدایا قسمت کن! بگید الهی آمین

برون نميرود از خاطرم خيال وصالت

اگرچه نيست وصالی، ولي خوشم به خيالت

چقدر دلم تنگه؟

ولی خب کاری نمیشه کرد، نمیدونم چه وقت ایزد یکتای من ......

بگذریم!

لبخند بعدی هم انشاءالله خواهم نوشت آخه کمی این مطلب طولانی شد، شرمنده.

خب دیگه مزاحم نشم تا شما هم پی کارهای خودتان روانه شید.

کوچیک همه هم هستم.

یاحق


 
ماه محرم سال ۱۳۸۵هجری شمسی
ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٥  

بنام ایزد یکتا، خدای بی همتا

بنام خدای مادرم، فاطمه

سلام بر خدا، سلام بر شما

سلام بر عاشقان نور

سلام بر کسانیکه آرام و آهسته به سرزمینی نزدیک میشوند تا اوج عشق و وفاداری را نمایان کنند. کسانیکه با خون خود صفحه روزگار را از سر شور و عشق رنگین مینمایند.

کودکی را ببین که چه آرام و سیراب در آغوش مادر جا گرفته!

دختری را ببین که نوازش پدر بر سرش محسوس است!

خواهری را بنگر که در اطرافش اولاد علی میچرخند!

علمداری با ادب که علم راهیان نور و عشق در دستانش افراشته است!

میبنی این عاشقان چه در سر دارند؟

چقدر آهنگشان طنین انداز است؟!

از کدامشان حکایت شود؟ زبان و کلام نتواند که گویا باشد.

بگذریم!!!

همتونو به خدای مادر حسین میسپارم

حسین حسین حسینحسین حسین

یاحق


 
بگذريم
ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٥  

بنام خدای فاطمه

سلام به خدای فاطمه و سلام بر خود فاطمه

سلام به همه و همهمه

خیلی وقته دیگه نمیدونم چی بنویسم. یعنی حرف خیلی زیاد دارم ولی خب نمیدونم کدومشو بنویسم و یا چجوری بگم؟ نمیدونم

از رفقام؟ از زندگیم؟ از جامعه؟ از ظاهرها؟ از باطنها؟ از واژها؟ از دلتنگیها؟ از دلدادگی؟ از دلربایی‌ها؟ از دلبری‌ها؟ از تنهایی‌ها؟ از خاطره‌ها یا ...

واقعا گیج  شدم

گاهی اوقات یاد این شعر میافتم که:

منم یه روز عاقل بودم عشق تو مجنونم کرد زشهر عقل و عاقلان یکباره بیرونم کرد.

گاهی اوقات بخودم میگم: کجا؟ وایسا! با این سرعت کجا میری؟ که بکجا برسی؟

گاهی اوقات هم میگم: چی شده چرا وایسادی؟ چرا حرکت نمیکنی؟ چرا ساکت شدی؟ بعد میگم آخه میدونی سکوت هم یک جوابه برای بعضیها یعنی سکوت از هر حرفی سنگینتره و واضحتر. بعد میگم بگذریم این نیز بگذرد. خلاصه!

بعضی از افراد میان و یه کارهایی یه حرفهایی بعد .... بگذریم

بعضی از افراد اینطور وانمود میکنن بعد که کارشون ... دیگه نیستند. بگذریم

بعضیها فکر میکنن که کارشون خیلی درسته و خیلی خوب میفهمند ولی .... بگذریم

بعضیها اولش با یه شور و .... بعد اصلا انگار نه انگار. بگذریم

بعضیها قول میدن و بعد .... بگذریم

بعضیها فکر میکنن خیلی زرنگن ولی حیف که زرنگ بودن را در صادق بودن نمیبیند. بگذریم

بعضیها تا از کلمات شیرین استفاده میکنی ... بعد که دوست داری اون مشکلات کوچولو هم که هست برطرف شه  انگار که اعلام جنگ دادی ... بگذریم

میبینی چه خوب چه بد باید بگذریم. آخه میدونی همش در حال گذره پس ببین که ارزش نداره

این بعضیها که گفتم یکیش خودم هستم. کسی بدل نگیره چون شاید سنگین باشه و دل درد بگیره. بگذریم (گرچه خیلی هم سنگینه)

تجربه کردم که از همه چیز بگذرم بجز یه چیزهایی که بین من و ... هست بگذریم

نمیخواهی اقیانوس باشی ولی به عمق یکسانتیمتر؟ ولی وسعت داشته باش!

حالا اگه در بعضی از مسایل هم به عمق پایین شیرجه میری خیلی خوبه ولی یادت باشه زمان زیاد نیست بجاهای دیگه هم یه نگاهی بنداز. بگذریم

گرچه این هم مهم نیست و اصلا اساس این دنیا قفسی بیش نیست و روحم در این کالبدم گیر افتاده و فریاد قلبم خفه شده و دلم هم که معلوم نیست کدام گوشه افتاده. آخه نه شناختی نه معرفتی نه ....

بگذریم.

منتظر سفرم هستم. چرا اسم من درنمیاد؟ منکه داوطلبم! منم صدا کنید دیگه! یعنی از وقت و قرار هم باید بگذرم؟ باشه از این هم میگذریم.

نه اینکه بگید ناامید نه ولی خیلی دوست دارم عالم ماورای ماده را هرچه زودتر تجربه کنم. گفتم که داوطلبم!

ای خدا

خب دیگه برید که اینجا ماندن نداره و باید گذشت.

خدا صبر و شکیبایی زیبا و ارادت و معرفت والا به همتون بده تا از مشکلاتیکه در راه دارید سربلند بگذرید و وارد مرحله بعد. گذر هر مشکلی با شناخت باعث معرفت بهتر در مرحله بعدی خواهد شد.

خب تا یه وقت دیگه اگه بودیم در پناه خدای فاطمه باشید

دیگه یاحق


 
اولين روز دوکوهه
ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸٥  

بنام خدای فاطمه و سلام 

سلام به خانم فاطمه زهرای مرضیه

سلام به دوستان  ُ هرچی اهل رفیق با مرامه

اینبار میخوام یه خاطره بنویسم:

آخ چقدر حالم گرفته بود! حالا چکار کنم؟ منکه اینجاها را بلد نیستم. این رفیقای من هم که هیچ کدومشون نیستند. (ولی برُوم نمیارم و میگم هرچی پیش بید خوش آید)

اونروز هم گذشت فردا از رو بیکاری رفتیم در قبرستان تانکها.

رفتیم داخل این تانک مانکها و خلاصه هرکی مشغول به یه کار و یه چیزی را امتحان میکرد.

رفتیم و این برجکهای تانکها را راه انداختیم و سعی میکردیم یاد بگیریم چطوری میشه گلوله تانک را در محل آتش قرار بدیم  ُ ......

یدفه دیدیم یه عده سپاهی دارند بطرف ما میدوند... رسیدن بما و گفتند: شما ها کی هستید چطوری اینجا آمدید؟ (آخه ما از سیم خاردارها و فنسها گذشته بودیم)

خودمونو  بروش خودمون معرفی کردیم ولی نه خیلی زیاد.

گفتند هیچ معلومه دارید چکار میکنید؟

داریم یاد میگیریم چطوری میشه شلیک کرد.

هیچ میدونی لوله تانک کدوم طرفه؟

یه نگاه دیگه از چشمی پیروسکپی .... آخ‌  آخ برجک نگهبانی رروبروی لوله تانک قرار گرفته بود. حیف که نمیدونستیم کلید آتش کجاست! والا تا حالا برجک دیدبانی (نگهبانی) را استاد کرده بودیم.

خدا چقدر هوامونو داشت.

خب تا یه وقت دیگه

در پناه خدای فاطمه.

یاحق


 
سالروز ولادت خانم فاطمه زهرای مرضيه ۱۳۸۵
ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٥  

بنام حضرت دوست، بنام خدای فاطمه

سلام به فاطمه و  سلام به همه

سلام به او که عاشق حضرت دوست بود و راضی به رضای حضرت دوست.

ای مادر!

ای خانم!

ای فاطمه زهرای مرضیه!

 مادر! خیلی دوستت دارم، عاشقتم!

گرچه فاصله ای بس دور دارم مادر. درسته که خطاکار و شرمنده ولی عزیزم خیلی دوستت دارم.

ای همه چیزم!  ای تمام امیدم! ........

خب سالروز ولادت مادر را به همه تبریک میگم.

شادی همتون را از خدای فاطمه در هر لحظه و هر مکان خواستارم.

موفق باشید و خرم و شاد و سبز.

کوچیک همتونم.

یاحق


 
مادرم که مادر همه است
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٥  

سلام به خدای فاطمه، خدای همه،

سلام به مادر فاطمه زهرای مرضيه،

مادر دست دوستدارانت را بگير و بمعرفت حقيقی آشنا کن.

مرا نيز اين باشد که تسريع در سفر.

زنــده دلی درصـف افسـردگان ۰۰۰ ۰۰۰ رفـت بـهمسـايگی مـُــردگان

حرف فنا خواند ز هـر لوح پاک ۰۰۰ ۰۰۰ روح بقا جـُـست ز هر روح پاک

کارشناسی پی تفتـيش حال ۰۰۰ ۰۰۰ کرد از او بر سر راهی سـئوال

کاين همه از زنده رميدن چراست؟ ۰۰۰ ۰۰۰ رخت سوی مـُــرده کشيدن چراست؟

گفـت پلـيــدان بـمـغـاک انـدرند ۰۰۰ ۰۰۰ پـاک نهــادن ته خاک انـدرند

مـُـرده دلاننـد بـروی زميـن ۰۰۰ ۰۰۰ بهـر چه با مـُـرده شوم همنشين

همدمی مـُرده دهد مـُردگی ۰۰۰ ۰۰۰ صحبت افسرده دل، افسردگی

زير گـل آنان که پـراکنده‌اند ۰۰۰ ۰۰۰ گـرچه بتـن مـُرده، بـدل زنـده‌اند

مـُـرده دلی بود مرا پيش از اين ۰۰۰ ۰۰۰ بستهء هر چون  ُ چرا پيش از اين

زنـده شـدم از نـظر پاکشـان ۰۰۰ ۰۰۰ آب حيـاتسـت مرا خاکشـان

در انتظار و حسرت سفر تا از اين قفس بدرآيم.

خوشبحال آنانکه رفتند.

موفق و پيروز باشيد. کوچيک همتون هم هستم.

خب ديگه حالا ......

ياحق.


 
دلم گرفته ای دوست هوای گريه بامن
ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٥  

سلام به خداي فاطمه

و سلام به خانم فاطمه زهراي مرضيه

سلام به همه دوستان و ...

حال و احوالتون؟

 

اول يک متن تهيه کرده بودم که در وبلاگ نيز گذاشتم ولی فعلا حذف کردم و اين متن جايگزين شد.

 

جديداً روزآ فكر ميكنم، بار گناهم كاري كرده با من كه پيش  تو رو سياهم، از خجالت قصد نگاهم درونم ميسوزه از سوزش آهم

ياد گرفتاريم ميافتم ياد اون لحظه‌اي كه ميبرنم

بياد غسل و كفنم

ياد فشار قبرمو فرياد زدنم

ياد عذاب و بدنم

ياد اون لحظه‌اي كه دوتا ملك سؤال كنن ياد ساكت شدنم

اونا ميگن: بگو خدات كيه؟ قبلت كجاست؟ چيه كتابت ُ اسم پيمبرتو بگو كمكم كن كه نمونه جوابم توي گلو ...

عاشقه تو وقتيكه ميخواد بميره دمِ آخر دم ميگره

اگه بگن حالت چطوره؟ ميگه دلم چشم براهه مقدم حضرت زهراست.

آخه مگه خودت نگفتي كه ميام بديدنت با پدرم منتظرم باش كه ميام با حسنم اگه اومدي بالا سرم يبار بگو به شوهرت اين بيچاره نوكرته

بگو به حسين اين ديونه، گريه كن مادره، مست فاطمه

به دخترت بگو اين بنده اگه ناسپاسه ولي دل داده عطر گل ياسه

روي زمين يه شهر رويايي ميبينم نگو دريايي ميبينم

چشمامو ميببندم وتوي دلم يه جايی .....  

وقتيكه از دور ميرسي نور هست در آسمون ديگه از كعبه نبرس نام و نشون

اگه ديدي پاهات ميلزه، تا حرم روي زمين بدنتت رو بكشون

دعا كن كه تا ميرسي ... توهمونجا به لطف معشوق نفس آخر بكشي.

خب ديگه بايد برم خودم و زير و رو کنم ببينم چيم؟ کيم؟ کجا هستم؟ ..... ؟

ياحق.